March 20, 2009
عیدانه ی من
چوبه ی خالی عشق
قاب م گرفته
بر حاشیه ای غبارآذین
از من بگذرید؛ عید شما مبارک
February 20, 2009
چه بی رحمانه زیبایی
به بهانه ی گرامی داشت روز عشق
و بزرگداشت جاودانه ترین عشق
مادرانه
دیگر اینکه او، بگویم یا نگویم، بی رحمانه زیباست
و هم اینکه این آهنگ داریوش بسیار بر دلم نشست
که گویا نثار پاکی و زیبایی همه ی کودکان است

November 25, 2008
پنجم آذر برای من
November 3, 2008
کوشش آن حقگزاران یاد باد
ناتنی، رمانی است که نوشتناش در ماههای پایانی سال ۱۳۸۱ در پراگ آغاز شد و بیش از سالی به درازا انجامید.
http://zamaaneh.com/library/2008/10/post_233.html
متن کتاب همان است که در چاپ کاغذی بود؛ جز آن که موخره را حذف کردم، زیرا به ساختار رمان کمکی نمیکرد.
مؤخره حذف شد، شاید هم چون تنها آنجا نامی از "ماهمنیر" مانده بود. طبیعی است که گاه سخت بکوشیم تا "بفراموشانیم": مکانها، زمانها، آدمها و رویدادهای «واقعی» را و با شجاعت بگوییم: بیتردید شباهتها «تصادفی» است. ناتنی، قصهای بیش نیست و ارتباط آن با واقعیتِ بیرونی یا زندگی نویسنده، درست مانند رابطه میان هر قصه با زندگی و زمانهی نویسندهاش، تصادفی و خیالین است.
بسیاری خوانندگان نیز از من پرسیدهاند آیا داستان مهدی خلجی، قصهی زندگی من است یا نه؟. بیگمان نیست. خوانندگان ممکن است در ناتنی شباهتهای فراوانی به مکانها، زمانها، آدمها و رویدادهای «واقعی» بیابند. آن کس که تصادف و خیال را بشناسد، چندان درگیر این پرسش نخواهد ماند.
....
همین امروز، دوم نوامبر 2008 دیدم خبر چاپ مجازی را. همان زهر هفتساله دوباره نیش زد ذهنم را؛ آغشته ای از رضایت و حسرت و غیرت شاید. چکیدهی احساسم به کسی میماند که از فرزندی "خوب" یا "بد" اما دور، خبری نو بشنود بدون آنکه از نیم ِ تنش ذکری رفته باشد؛ گو آنکه حلالزاده نباشد.
تازه نخواهد بود که بگوید "قربانی نمایی" یا "اداهای زنانه" یا "حسادت". میدانم که خواهد گفت "جاماندهگی". بازمیگوید گفتههای پیشین را "و همچنان در ستایش خیانت".
و من "در دفاع از حق حسادت" میگویم: درست با همان رویه که "مونا" را فرزند خود میدانست (هرچند عاشقانههای آن صفحه را جدا جدا به تک تک گربههای بامها تقدیم کرده بود) بیآنکه به یاد آورد آن جنین را زنی زاییده بود، هرگز به روی پیروزمند خود نیاورد که "ناتنی" را نیز مامایی بود؛ گرچه ناتنی.
دلگرفتهگی مادر و پدرش را میفهمم که همواره نا"بود"شان میانگاشت.
یا رنجش مهدی جامی را پیش چشم میآورم که نوشته: گویی "زمانه" از ابتدا این بوده که حالا هست!
همیشه دلم از حقناشناسی زخم میخورد. و همیشه کوشیدهام حتی در کوران نزاع و اوج ناخرسندی، از یاد نبرم که لابد خصایصی داشته که مرا به این فرد یا آن کار یا فلان مکان پیوند داده؛ پس همهاش به تمامی انکار شدنی نیست؛ اگر کنم، به خود ستم کردهام.
خوب به یاد میآورم ستودنهایش را در گوشم: دقت و درک و نکتهبینیهای ظریف و سلیقه و توان سلیس کردن متن ... ، نیک در خاطرم هست آن وعظ قرائش را در حمایت از اهمیت و جایگاه "ویراستار" و اینکه ما ایرانیها چه اندازه با مسیر ِ مدرن چاپ ِ از مقاله تا کتاب، بیگانهایم و غافل از حق ویراستار که در غرب بسیار محفوظ است. و دیگر نطق فخیمش را هم در نظر دارم وقتی در پاسخ به این پرسش که "چرا نام ویراستارت را ننوشتی" گفت: ادبیات را با ویرایش کاری نیست.
و این همان هنگام بود، درست همان هنگام که همهی دستنوشتهها و نسخههای پیدرپی "ناتنی" واژه به واژه، جمله به جمله، بند به بند با مداد ماهمنیر ویراسته و ویراسته و ویراستهتر شد؛ نه یک بار و چندبار، که بی اغراق، بیش از بارها و بارها. کلمه به کلمهی آن کتاب را در همان شهر سنگوارهی سرد پراگ، همان زمان که گفته (همان زمان که کتاب "من و مرد" بسته شد و تمامی دردهای زنانه یا روایتهای مادرانهی "من و زن"، به گفتهی دوست بزرگی، "در هیاهوی نوبالغی روشنفکر" خاموشی گزید) زنی که همهی زنان ناتنی بود و هیچکدام نبود، مثل دانههای مروارید سایید و جلا داد و مرتب به نخ کشد تا سالها تسبیح دست ِ مرد ِ"عاشق" ش شود.
چه خوب که دست کم سپاس گزارد به ویژه از دو دوست، عباس معروفی و مهدی جامی (که من نیز هر دو را ارج مینهم)، که یکی، از دستمزد شبکاریهامان در رادیو برای نشر کاغذی کتاب همت گماشت و دیگری، در جبران نشر آن لطف کرد. از قضا همیندو، اگر بر منوال مروت او نباشند، شاهدان آن روزگاران بودند.
بسیار از او میشنیدم که: معمولا دوست نداریم کسانی را که مسیر "بزرگی"مان را دیده باشند؛ مینماییم که از ازل همین بودهایم و همینجا که هستیم! بسی بیشترها از او آموختهام. .به رسم سپاس.
توصیف دقیق احساس، آنچنان که در جان جاری می شود و به هر سو می لغزد، با لغاتی این همه عاجز، ضمن آن که بیانگر هنر یک نویسنده است (همان که من ندارم و نیستم)، به همان دشواری به نظر می آید که مرزبندی و خط کشی کاملا مشخص بین توده ی درهم تنیده از انواع مترادف و متضاد آن، ناشدنی است. اما هرچه هست (مخلوطی از رضایت، حسرت، غیرت، حسادت و دفاع از حقوق انسانی - مدنی، خاموش نشدن دربرابر...)، سخن از این نیز هست که "شارلاتانیزم" فقط در جعل مدرک دکترا (مثل علی کردان ها) نیست؛ با "درک تاریخ نگاری علمی" هم به سهولت می توان "واقعیت" را "خیال" خواند، از شنیدن آن عصبانی شد و فرمان"سکوت" داد؛ این هم تنها یک نمونه از خروار خروار "خواب و خیال های تاریخی" ما و او و من و مرد و
...
باری، نامی (ولو که به بدی آمده بود) از مؤخره حذف و جملهای به مقدمه افزوده شد؛
زیبا آن چیزی است که نومید میکند.
نومیدی هماو، ایمانم را به زیبایی درون و بیرون خود افزود. باز ممنون.
August 28, 2008
تصور، اعتراف، پیشنهاد
شرمنده! ازبس ننوشتم، نیروهای کمکی به داد این مختصر رسیدند!
تصور
همیشه تصور میکردم موهایش بایستی بلند باشد. حتی حالا هم که در برنامهی "زن امروز" ، خیلی محترمانه همین یکی دو خال سبیل باقی ماندهی مردانگیمان را به دم گربه گره میزند، سریع چشمهایم را میبندم. البته نه به خاطر اینکه موهایش کوتاه است و من تحمل بر باد رفتن تصورم را ندارم، بلکه بیشتر به این خاطر که مستقیم به دوربین خیره شده و چشم در چشم چند میلیون مرد با غیرت ایرانی به ختنه شدن پسربچهها هم گیر میدهد و آن را دخالت در حریم خصوصی افراد میداند. با این حال سعی میکنم اصلن به روی خودم هم نیاورم. البته منظورم کوتاه بودن موهایش نیست. بیشتر نگران همان چند میلیون مردی هستم که درست در همین لحظه احساس میکنند که به حریم خصوصیشان تجاوز شده!
بدجوری اعتراف میکنم
اعتراف میکنم که ما مردم باحالی هستیم؛ دلباخته و شیفتهی تجاوز؛ بهویِژه به حریم خصوصی افراد. اما این موضوع به هیچوجه کوتاهبودن موهایش را توجیه نمیکند. حالا هر چهقدر هم با آن چشمهای درشتش به دوربین استودیو خیره شود و با صدای رسایش فحشهای محترمانهی آبدار نثار سبیل مخاطب بخت برگشته کند، بعید میدانم لایحهی "حمایت از خانواده" به تصویب نرسد. خداوکیلی فرق زیادی هم نمیکند. مشکل از ریشه است. کوتاهکردن موی سر چهقدر به تقویت ریشهی موها کمک میکند، یک بحث کاملا علمی است که اصولن در حیطهی تخصص بنده نیست. اما دور از جان، هر مشنگی هم میداند که این لایحه هیچ احتیاجی به قانونی شدن توسط "خانهی ملت" ندارد.
اصولن این یک حمایت ایرانی-اسلامی است که هم ریشه در شرعیات ما دارد و هم دستی در مرعیات ما. این روزها تقریبن بیشتر فرزندان، یکجورهایی وجود چندمادری و یا چندپدری را در زندگیشان حس میکنند. و این احساس چهقـدر شیرین است. اگرچه من برای خودم مردی شدهام، دلیل نمیشود که از احساسات بچهها چیزی سرم نشود و این کشف بزرگ هیچ ربطی به تمایل و شیفتهگی بنیادی سلولهای بیتربیت مردانه و زنانه، برای ایجاد یک خانوادهی بزرگ، شریف و سرشار از حمایت ندارد.
می گویید نه!؟ بروید از هاچ زنبورعسل بپرسید، از حنا دختری در مزرعه بپرسید، از بل و سباستین بپرسید، از پدر پسر شجاع بپرسید. خلاصه کلی شاهد رنج کشیده هست که به خاطر عدم تصویب قانون حمایت از خانواده و وجود حداقل یک مادر یدکی، گرفتار و در به در و بد بخت و بیمادر شدهاند.
پیشنهاد
اول اینکه تصور کردن چیز خوبی است (حتی اگر موهایش کوتاه باشد) مگر اینکه خلافش اثبات شود. در همین راستا پیشنهاد میکنم که نه تنها زن امروز بلکه زن دیروز و پریروز به اتفاق در یک حرکت انقلابی، طرح پیشنهادی چند شوهری را در قالب لایحهی حمایت از خانواده به مجلس شورای اسلامی تقدیم کنند تا هر چه سریعتر از اثرات معجزهآسای آن بر غیرت مردانی که اصولن حمایت را در همهی زمینهها به خصوص حمایت از خانواده حق مسلم خود میدانند، بهرمند شوند.
لازم به ذکر است که ازدواج قانونی و همزمان با بیش از چهار مرد مجاز نیست و رعایت اصل عدالت و مساوات در انجام وظایف شبانه و رسیدگی به امورات شوهران کاملن الزامی میباشد. مگه چیه؟
بینام
آخر مرداد 1387
تهران
April 23, 2008
نحسی سیزده بهدر
والا این دفعه دیگه اصلا قصد نداشتم صدای دسته گلم رو دربیارم، ولی دو دلیل برای علنی کردنش دارم:
اول، وقتی شنیدم نیک یه شاخه از اون رو گذاشته تو سایتش، گفتم پس بهتره کل ماجرا رو بدونین.
دوم، دوستی در فروشگاه اتوموبیلهای من (!) از خوانندههای پیگیر سریال "من و تصدیق من"، چندین بار با لطف پرسیده که چرا دیگه نمینویسم؟
پس تقدیم به ایشان و نیز "تویوتا" که تا حالا این همه برای من سوژهی داستان درست کرده:
***
البته هیچ فکر نکین به اینچیزا اعتقاد دارم ولی خب، سالهای سال شنیدم و تو خیلی جاهای دیگهی دنیا هم دیدم که میگن 13 نحسه!
به گفتهی مامان: وقتی از فعالیت سیزدهبهدر برمیگردد، درد زایمانش شروع میشود و فردایش من بهدنیای لایزال قدم رنجه میکنم (گرچه شناسنامهام، شانزدهم فروردین صادر شده است). ولی حالا که فکر میکنم میبینم تو چندین سیزده بهدر دیگه هم، مسائلی دراماتیک برام پیش اومده بود؛ جر و بحث و قهر و آخریش و بدترینش، حدود ده سال پیش بود؛ کفن و دفن برادر رشیدم.
***
و اما رشته ماجراهای آخرین سیزده بهدر شوم:
روز قبلش به سردبیر گفتم: پس زحمت آوردن مهمان برنامه، با میزبان.
با این حال، از عشق به اون مهمون، موقع خدافظی به یه همکار گفتم: سعی میکنم خودم برم دنبالشون.
ساعت هفت و نیم صبح به مسئول هماهنگی با مهمانهای اداره تلفن کردم که: همون طور که قبلا گفتهم، دوست دارم برم خانم رو بیارم، ولی می دونین که من مریلند هستم، ایشون ویرجینیا و دفتر توی دی سی. می ترسم به موقع نتونم برسونمشون.
- هنوز سه ساعت وقت داری. ده و نیم هم برسی، خوبه.
- چشم. همهی سعیام رو میکنم.
یه دوش فوری گرفتم و ورجستم تو ماشین.
از همون اولین خیابون اصلی، ترافیک شروع شده بود. حدود ساعت هشت بود. ماشینها طی یک ربع، فقط به اندازهی دو-سه دقیقه جلو رفتن. اما امید داشتم یکی از چراغای اصلی رو که رد کنم، راه باز بشه. زنگ زدم منزل مهمون: ببخشین، فکر میکنم من نیم ساعت با تآخیر برسم.
به چراغ قرمز که رسیدم، تازه وضعیت واقعی رو دیدم. از اون گذشته، تجربهی زهرماریم، هی نهیب میزد که: تو هرگز ویرجینیا را یاد نخواهی گرفت! اما قرار بود اون روز رو دقیق دقیق به دستور نقشهی گوگل پیش بروم. با این همه، دل شوره رو جدی دیدم و شمارهی همون همکار رو گرفتم: تا چشم من کار میکنه، سپر به سپر ماشینها متوقفن....
- یعنی ما بریم یه برنامهی دیگه بسازیم؟
- چرا؟ هنوز دوساعت وقت هست! من هم تو مسیر هستم ولی برای احتیاط، میشه لطفا یه تاکسی بفرستین دنبالشون؟ برای برگشت، در خدمتشون هستم.
حدود ساعت ده رسیدم به دفتر. سنگینی فضا سر و شونههام رو تو تنم فرو میکرد.
حدود ساعت دوازده ظهر، ماشین ملعون رو آوردم و مهمونهای عزیز سوار شدن. پرسیدم: نهار یا قهوهای میل دارید؟
بانو گفت: نه، خستهم و بهتره برم منزل.
تازه یادم افتاد که من صبح آدرس منزلشون رو از خونهی خودم روی نقشه دیده بودم. حالا کاملا از مبدأیی دیگه داریم راه میافتیم. فکر کردم پس بهترین راه اینه که تا مسیر مشترک خونه-اداره-منزل ِمهمون برم و از اونجا با نقشهی راه صبح، ادامه بدم.
ترافیک همیشهگی دی سی رو رد کردیم و رسیدیم به اتوبان کمربندی که دور دی سی میچرخد. صحبتهای شیرین آن نازنین زن زمان و دل پردرد ما و ... دل غافل دید که گشته و تقریبا به جای اول بازگردیده!
از شرم، فقط گریبان سکوت را گرفتم. مترصد بودم تا پمپ بنزینی ببینم و راه را بپرسم تا تکرار نکنم. بانو گفت: اینجا همهش چلو کباب به ما پیشنهاد میشه. برای ما که از ایران میآییم... هوس مک دونالد کردم.
نفسی کشیدم که چه فرصت غنیمتی! در فاصلهی غذا خوردن، من آدرس را پیدا میکنم.
حتی مک دونالد که همیشه قدم به قدم جار میزند، برام ناز کرد و آن روز از چشم ِ تار من و از تورمان میگریخت. حالا آدرس تازهای از تاکسیها میپرسم: نزدیکترین مک دونالد.
نیم ساعتی هم در این صرف شد و بالاخره یکی یافتیم. جلوی در ورودی پیادهشان کردم. آن طرفتر، جایی خالی شد و با تردستی، ماشین را پارک کردم! چه شانس بزرگی! با عجله رفتم که مبادا مهمان، مبلغ ساندویچ و قهوه را بدهد.
بگذریم که این اجازه را به من ندادند، فکر کردم بهترین راه برای گم نکردن راه، داشتن یک بلدچی است. وقتی ایشان مشغول بودند، به خیابان برگشتم و برای تاکسی دست بلند کردم. یکی ایستاد و گفتم: شما به این آدرس برو و ما دنبالت میآییم. از بخت مهربان، رانندهی امریکایی اصرار میکند که: نه! لازم نیست این پول را به من بدهی. از این خیابان و آن گذر، بگذر به مقصد میرسی!
تاکسی بعدی اما، به عکس، اینهمه به نفع من چانه نزد، بلکه دوبرابر قیمت را خواست و همانجا. تازه، تا کردیت کارت را درآوردم، رفت تو دنده که: فقط نقد قبول میکنم.
تاکسی بعد و دهتا بعد هم همینطور تا بالاخره یکی گفت: اصلا توی دی سی هیچ تاکسیای، غیر از نقد، نمیپذیره!
- خب مرا به یک صندوق نقدپول ATM برسون تا بتونم از کارتم پول بگیرم.
- چند چهارراه بالاتر هست.
و گازش را گرفت و رفت.
حالا اگر خود میرفتم سراغ نقد کردن پول، مهمان غریب نمیپرسید چرا غیبم زده؟
یک تاکسی دیگر گرفتم و هیچ از کارت نگفتم و فقط خواستم جلودار ما باشد. برگشتم داخل و به مهمانان گفتم که همهچیز مهیاست و برویم.
دست در کیف برای در آوردن کلید ماشین!
نبود!
نبود که نبود!
(الان هم که مدتهاست از ماجرا میگذرد و این تلخی را مینویسم، قلبم لای دندانهای لرزانم گیر میکند.) فکر کردم شاید پای صندوق مکدونالد باشد، نبود! روی میز، زیر صندلی، نبود! در آن تاکسی، وقتی داشتم کارتم را نشانش میدادم...
دویدم دم ماشین. خوشبختانه ! داخل بود. اما چه خوشی؟! چه بختی؟! همهی درها قفل است! پس چرا این لعنتی بوق هشدار نزده؟ شاید هم زده بود و در آن هنگامه، نشنیده بودم.
مأمور جریمهی پارککردنهای خلاف، که در کمین بود، گفت: فقط پلیس میتواند در را باز کند.
پرسیدم: شماره تلفنی از پلیس مربوط دارین؟
- نه. متاسفم! ولی اونها هرلحظه از این خیابان میگذرن.
اما تا حدود نیم ساعت نگذشتند که نگذشتند.
گمان نکنید که به عقل ناقصم نرسید مهمانانم را با تاکسی بفرستم تا خود، خاکی بر سر کنم. مشکل قبلی باقی بود که پول نقد همراهم نداشتم و خجالت میکشیدم آنها را با خرج خودشان بفرستم. فروشگاه CVS را آن طرف چهارراه دیدم و دویدم داخل. معمولا در این مغازه، هم ATM هست و هم، با خرید کالا، میتوانی از کارت ت پول هم بگیری. اما آن شعبهی خاص! ATM نداشت! اولین قلم جنس را، هرچه بود، برداشتم. صف مشتریها را تحمل کردم. صندوق دار گفت: فقط 35 دلار می تونی نقد کنی. گفتم خب دوبار خرید میکنم و فعلا با هفتاد دلار کارم راه میافتد. ولی معلوم شد که صندوقدار تازهکار نمیدانست چه طور از کارت پول برگرداند! ده دقیقهای با صندوقش ور رفت و تازه وقتی به تشویش و تعجیل من توجه کرد، رئیس ش را خبر کرد. خلاصه که: رئیس و متخصص بیا و مرئوس بیچاره شو ...و دست آخر هم گفتند: ببخشید دستگاه خراب شده است! به قول دوستم، بخت که برگردد، اسب در اسطبل، خر گردد (تعجب ندارد). جنسها را پرت کردم و پریدم بیرون. بانوی هشتادسالهی نحیف، مأیوس، به ماشین ازکارافتاده، تکیه داده بود. سکته را به تمامی در سلولهای سر و رگهای قلبم لمس میکردم. جلوی تاکسی دیگری را گرفتم (با این فکر که آدرس و تلفن و مشخصاتم را به او میدهم تا بعدا پولش را بدهم و الان فقط مهمان را به مقصد برساند). جوان مردی بود و گفت بگذار ببینم میتوانم در را برایتان باز کنم.
یک ربعی هم او با شیشه و درها کلنجار رفت. ناگاه یک ماشین پلیس آن طرف خیابان دیدم و جهیدم وسط و محکم به شیشهاش کوبیدم: من به کمک احتیاج دارم.
آقا سر از کامپیوترش برداشت و پیچید جلوی ماشین وارفتهی گوشهی خیابان ما. رنگ از رخسار طفلک تاکسیران پرید که با میلهای مخصوص دردست میکوشید در یک ماشین را باز کند. حالا نوبت وقتکشیهای پلیس شد: اول هزار سین- جیم کرد تا مطمئن شود نه ما دزد هستیم و نه آن مرد جوان خارجی، تاکسی ران، همدستمان است. بعد تازه تلفنکاریهاش شروع شد. و آخر گفت: ماشین مدل جدید است و ما راهی برای بازکردنش نداریم. باید به یک شرکت خصوصی بگویم.
و در نهایت تلفنم را گرفت و رفت. چند دقیقه بعد کسی، دوباره بعد از چککردنهای بسیار برای اثبات صداقت ما، گفت: تا یک ساعت دیگر میآییم...
همینجا بود که "سلام" ایرانی شنیدم. نیک بود و خشایار. گویی دنیا را به من دادند. اما افسوس که آنها هم قراری داشتند و عجلهی بسیار.
گفتم بانو را به مک دونالد برگردانم، بنشید تا راهی پیدا شود. ولی مگر خودش طاقت آورد!؟ تکیه داده بود به کاپوت جلو و گفت: ماشین گرمه!
یعنی اینجانب، از فرط آشفتهگی ذهن زلزلهزده، آن جناب را، نه تنها کج و قیقاجی انداخته بودم کنار خیابان، بلکه کاملا خاموشش هم نکرده بودم. (پس معلوم شد چرا برای جاگذاشتن کلید، جیغ یادآوری را سرنداده بود؛ ماشین روشن، هشدارهای معمول را نمیدهد که مثلا "چراغ خاموش نیست" یا "در باز است" یا "کلید در سوراخ مانده")!
و باز برای همین، حالا دیگر اصلا جرآت نداشتم آن آهن ِ زباننفهم ِ لندهور را همانجا وانهم و همراه مهمانان با تاکسی بروم. جریمه شدن ِ بیبروبرگرد به کنار، نمیدانستم اگر پلیس ماشینی را ساعتها نیمهروشن متروکه ببیند، با آن بیصاحب و با آن صاحب چه خواهد کرد؟
یادم آمد موقع خریدش، فروشندهی شرکت تویوتا، نه تنها از خود "خودرو" بلکه از کمکهای اضطراری همراهش، هزار تعریف و تمجید میکرد. اما حالا گفت: باز کردن در، در این مجموعه کمکها نیست!
- سعدی جان تو به دادم برس.
و رسید. از اینترنت شرکتی را در DC پیدا کرد و تلفن و سرانجام، کسی آمد.
اول کارت پول و گواهینامه و آدرس و ... را گرفت و سپس، دل سنگ آن قفل را شکافت.
***
تاکسی ِ جوانمرد هنوز ایستاده بود؛ شاید از سر کنجکاوی برای دیدن آخر داستان. گفتم: جلو بیفت تا پشت سرت بیایم.
به دوستم هم زنگ زدم که به آدرسی که ما میرفتیم، پول نقد برساند تا مزد تاکسیران را بدهم.
القصه، عزیزان را رساندیم و تاکسیران مهربان که دیده بود چه بلایا پشت سر گذاشتم، گفت: نمیخواد منتظر دوستت و پول نقد بشی. تو این پمپ مجاور، با کارتت به ماشین من بنزین بزن و برو. خلاص.
- اگر خدایی هست، عمر و عزتت دهد و هرگز روی خجالت را نبینی که بدترین دردهاست.
***
برای تقدیر از بردباری مهمانانم، خانم و آقای بهبهانی، این را هم بگویم که آن بانو فرهیختهی فهیم، سیمین گرانقدر، حدس زده بود که آن روز مشکل نقدینهگی هم داشتم.
***
سرتان را درد نیاورم که چنان نظام جسم سوخته به هم ریخت که نهتنها فردای آن روز در برنامه غایب شدم، بلکه به من گفتند: خود آن روز هم، بعد از رساندن مهمانان، به کار برنگشتی! پس حقوق، بیحقوق.
***
شرکت بیمه خسارات وارد شده به "خودرو" و "راننده" را نمیپذیرد.
***
راستی نیک ِ شکارچی لحظهها، لطفا عکسهای صید را برای خودم هم بفرست.
***
یه راستی دیگه، قابل توجه یکی- دو نفری که پیشنهاد ساختن یک رشته کمدی کرده بودند: این ماجرا میتونه "پیآمد"ی باشد برای سریال "من و تصدیق من" و در مجموع بشه "من و اتوموبیلرانی" و یا "رالی من"!
***
تمام شد این دفتر و آن قصه هم به آخر رسید اما گمان مبر به این داستان درازم که قائلهی سرنوشت سیزده ختم گشت.
April 12, 2008
زبان باز، فرهنگ باز و جامعهی باز
گفت و گو با داریوش آشوری، دربارهی کتابِ جدیدش:
زبان باز، فرهنگ باز و جامعهی باز
رادیو زمانه - تاریخ انتشار: ۲۲ فروردین ۱۳۸۷
March 19, 2008
نوروز خجسته
امیدوارم سال خوشی رو شروع کنین
مامان م
خواهش می کنم تا هستم، برام بمون
فرزانه ام
تا تو بخوای، برات می مونم
خویشان و دوستان م
دوست تون دارم
March 11, 2008
گفتوگو با داریوش آشوری، دربارهی مفهوم انتخابات
February 28, 2008
لکهی کثیف
این تئاتر را از دست ندهید
February 19, 2008
به صفای دل خوانندهی باوفام، پروانه خانم از ایران
سراسیمه رسیدم. جایی شبیه بیمارستان که نه، آسایشگاه هم نبود، بیشتر به محلی میخورد که افراد خیر، بعد از حادثهای مثل بمبباران، مثل زلزله، از آدمهای تنهامانده مراقبت میکنند. بدن رنجوری، عریان، روی یک سکو در حال احتضاراست. زنی بر بالینش گویی مناجات میکند. از هلالی که روی پیشانی دارد، میشناسمش. خط شکستهای است از کودکیاش. همهی سلولهام نعره شدند.
مامان چهارتا بچهی مهربون داره. این منم که به مادرم نیاز دارم.
February 10, 2008
کوچ روزنامه نگار
به همهی همکاران
http://radiozamaaneh.com/special/cat_6/
این هم آهنگی که برای آرم و لابه لای برنامه استفاده کردم
http://www.youtube.com/watch?v=5JH0IkJJqfk
http://www.youtube.com/watch?v=scDdiHIP4ag
January 2, 2008
2008 خوش آمد
January 1, 2008
کریسمس در تنها کلیسای ایرانی منطقه ی واشنگتن و گفت و گو با کشیش مسلمان زاده
http://www.zamahang.com/podcast/20071228_Mahmonir_Chrismase_Maryland.mp3

